۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

پیغام ماهی ها


رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

۲ نظر:

Suzan Yeganeh گفت...

درود
امید که شاد و بهروز باشید. خیلی اتفاقی در 360 با شما آشنا شدم و اینکه به من لطف بسیار دارید و شعرهام رو برای دوستانتون میفرستید. خواستم از شما تشکر هرچند کوچکی کرده باشم. و امید که در وبلاگ نویسی همیشه پیروز باشید.
سرفراز باشید
بدرود

Suzan Yeganeh گفت...

درودی دوباره
خیلی دیر پیام شما رو در بلاگ اسپات دیدم. و عذر می خوام که دیر جواب دادم.
دوست گرامی من از اینهمه لطف شما سپاسگذارم امیدوام که همیشه شاد و سفراز باشید.
بدرود