۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

پیغام ماهی ها


رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

حسرت همیشگی



حرفهای ما هنوز ناتمام ..

تا نگاه می‌كنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حكایت همیشگی !

پیش از آن كه با خبر شوی !

لحظه عزیمت تو ناگزیز می‌شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود !



gheysar aminpuor