۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

پیغام ماهی ها


رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

حسرت همیشگی



حرفهای ما هنوز ناتمام ..

تا نگاه می‌كنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حكایت همیشگی !

پیش از آن كه با خبر شوی !

لحظه عزیمت تو ناگزیز می‌شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود !



gheysar aminpuor

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

نرود از یاد



هنگامی كه آوازه كوچت

بی محابا در دل شب می پيچد

سكوت

داغی است بر زبان سايه ها

باز هم يادت

شرری می شود بر قامت باران های اشک

اين جا ميان غم آباد تنهايی

به اميد احيای خاطره ای متروك

روزها گريبان گير آفتابم

و شب ها

دست به دامن مهتاب

نمی گويم فراموشم نكن هرگز

ولي گاهی به ياد آور

رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....